تبليغاتX
آهِ مجنون، بوی لیلا میدهد...

آهِ مجنون، بوی لیلا میدهد...
این سطرها که پر میشوند، لحظات ناب عمر من اند.
و خدا هست
و همین بهانه برای تا ابدیت زیستن کافی است...
===================================

رفته بودم نمایشگاه.دوست عزیز ادیب هم، که هر چقدر از سواد و فهم ادبی – و غیر ادبی - شون بگم کم گفتم، اونجا بودن. شرمنده کردن منو و کلی زحمت کشیدن تو خرید کتاب کمکم کردن. کتابایی که کنارشون ستاره زدم رو دوست ادیب رفتن تو غرفه و خریدن و اومدن بیرون و گفتن باید بخونیش. الان که ورق میزدم خیلییییییییییییی لذت بردم.به نظرم رسید حتما – برخلاف میلم- بیام اینجا بنویسمشون که اگه مثل من دربه در دنبال کتاب خوبید دردسر نداشته باشید.تو خرید باقیش خودمم نظر میدادم.کتاب خودشونم + سه تا کتاب دیگه لطف کردن بهم دادن که بی نظیره. آدرس اینجا رو نداره واسه همین راحت میتونم تعریف کنمو باز مثل همیشه نگن هندونه است برای زیر بغل گذاشتن!کلی هم دوستان شاعر و حقوق دان و ... شون رو دیدم که خیلی آدمای جالبی بودن.

دو تا کتاب خوب دیگه هم خریدم که چون هدیه است نمیتونم اسمشو بگم.قیمت ها بدون تخفیفش هست.

این نمایشگاه با چیزایی که خریدم فقط یه چیز کم داشت.... :(

ادامه مطلب رو برای دیدن کتاب ها ببینید.


ادامه مطلب
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:58 ] [ گلدون :) ] [ ]
این پست مال یک هفته بعد هست...!!


=========================================


اگر کسی گلی را دوست بدارد که در میلیون ها میلیون ستاره یکتا باشد همین کافی است تا هر وقت که به ستاره ها نگاه می کند خوشبخت باشد.
نگاه می کند و به خود می گوید گل من آنجا در یکی از آن ستاره هاست ...
و چه شیرین است شب ها نگاه کردن به ستاره ها...
و همه ی ستاره ها گل می شوند...

.
.
.

دو سال گذشت....



تاریخ : 1391/2/8

.
.
.
.

" تق...!"

[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 14:19 ] [ گلدون :) ] [ ]
و خدا هست
و همین بهانه برای تا ابدیت زیستن کافی است...
--------------------------------------------------------------------------


نماز ظهر و عصر امروزم متفاوت از همه نمازهام بود...
رکعت اول همه حواسم به این بود که اشکم نریزه


شکرت خدا جونم. شکرت

[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 20:49 ] [ گلدون :) ] [ ]
و خدا هست
و همین بهانه برای تا ابدیت زیستن کافی است.
-----------------------------------------------------------------------------
سلام

کلی نوشتم ولی اومدم همشون رو پاک کردم که بگم

تاج سری ایمیل داده بود بهم بابت پست قبلی
وقتی ایمیلو خوندم کلی خجالت کشیدم و لازم دیدم به شما هم بگم

امیدوارم که بدونید نه اهل تمسخر کسی هستم نه اهل نژاد پرستیم
نه اینقدر راحت میتونم بی حرمتی کنم

من متاسفانه فقط جنبه با نمک بودن متنو دیدم و نه چیزایی که در بطنش نهفته بود
فقط خندم گرفته بود

در وهله اول نباید مینوشتم و وقتی هم که نوشتم جاهاییش رو باید برمیداشتم

با خجالت فراوان اومدم فقط بگم که

عذر میخوام

به خصوص از مهربانی که زحمت گفتنشو اونقدر زیبا و متین و محترمانه گفتن بهم.

[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 20:31 ] [ گلدون :) ] [ ]
و خدا هست
و همین بهانه برای تا ابدیت زیستن کافی است
----------------------------------------------------------------------------------
سلام


هوم؟ کنجاویتون گل کرد که چی نوشته بودم نه ؟ :دی


- تا حدودی تصمیم گرفتم چه کتابایی بخرم
یه سری کتاب هم آقای دوست برام یادداشت کرده که اونارم باید بخرم
بی صبرانه منتظر خوندنشون هستممممممم

- چقدر بارون های قشنگی میباره.عاشقم این بارون زیبا رو

- یکی دیگه از دوستانم داره ازدواج میکنه. رفته خواستگاری. خیلیی ذوق کردم
مدت ها بود در جریان قصد ازدواجش! بودم. هی بهش دختر معرفی میکردم
هی میگفت نه. از ما دختر نشون دادن از ایشون نه گفتن
بالاخره به دام افتاد. یوهاهاها
خوشبخت بشی مهندسسسسسسسسسسسسسسسس مهربون :دی



روز و روزگارتون خوش

[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 12:27 ] [ گلدون :) ] [ ]
و خدا هست
و همین بهانه برای تا ابدیت زیستن کافی است...
----------------------------------------------------------------------------
سلام


از الان نشستم دارم فکر میکنم نمایشگاه چه کتابایی بخرم و اینا.
روزایی که میرم نمایشگاه خیلییییییییییییی بهم خوش میگذره. کل سال منتظرم اردیبهشت شروع بشه و برم نمایشگاااااااااه.هی کتاب بخرم. هی لذت ببرم. فقط کاش تو تابستون! نبود.
پارسال خیلی خوب خرید کردم. هر کتاب خوبی که میدیدم یادداشت میکردم با اسم غرفه و راهرو و اینا
بعد همه جا رو که میگشتم میشستم یه گوشه! میدیدم کدومو بخرم خوبه! کدومو نخرم خوبه!
و بهترین ها رو انتخاب میکردم. واسه همین بسیااااااااااار راضی بودم
امسال میخوام حتی سنجیده تر عمل کنم
از الان یه لیست درست کردم از کتابایی که دوست دارم داشته باشم.
از دوست خوب ادیبم نیز بسیار کمک ها گرفته ام!!
ایشون که قبلا هم راجع بهش صحبت کردم هم در شعر دست دارن هم در ویرایش هم در فلسفه و حقوق
هم در خیلی چیزای دیگه
اما چیزی که باعث شده از نظر من ایشون کاملا منحصر به فرد باشن همونه که اوندفعه هم گفتم
ادبیات نابی که تو حرف زدنشون استفاده میکنن
امروز صبح هم ازشون خواستم بهم کتاب معرفی کنن در مورد همینکه چجوری بتونیم
این تمیزی کلاممون رو ارتقا بدیم.ایشونم یه سری کتاب معرفی کردن
اونارم به لیستم اضافه کردم.
شما هم اگه کتابی دارید که فکر میکنید به خوندن و خریدنش می ارزه لطفا دریغ ننمایید!

سوال ویژه من از شما:

کسی کتاب نامه های سیمین و جلال به هم رو خونده؟
تعریفشو بسیاااااار شنیدم! اگه بخوام همشو بخرم چیزی حدود سی تومن میشه
البته کمتر. میترسم بخرم خوشم نیاد. تعریفشو که خیلی خیلی شنیدم


پیشنهاد ویژه من به شما:

آتش بدون دود...

نگید گرونه خواهشا که ابدا نیست. کتابی که سطر به سطرش آدمو به وجود میاره
و کلمه به کلمه اش باعث لذتت میشه خیلی بیشتر از اینها می ارزه.

تذکرة الاولیاء

هم نثرش قشنگه، هم چیزای خوندنی زیاد داره، هم گرون نیست!


روز و روزگارتون خوش

[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 11:7 ] [ گلدون :) ] [ ]
و خدا هست
و همین بهانه برای تا ابدیت زیستن کافی است
----------------------------------------------------------------------------
سلام


آیا میرویم 13 به در تا نحسی دامن گیرمان نشود؟!!
حال اگر نحسی در بیرون دامنمان را گرفت چه؟؟؟؟؟؟

صحنه ی اول:
در حال وسطی بازی کردن!!! برادر بزرگ پرتاب میکند. توپ سنگین! توپ والیبال. با تمام شدت
و چشم راستمان را از دست میدهیم!!!
هنوز درد دارد بس که محکم خورد!

صحنه ی دوم:
همه ایستاده ایم و مشغول مذاکره که چه بازی کنیم؟!!!
دایی کوچکمان شوخی اش میگیرد! همان توپ را محکم به کمرمان میکوبد!
او نمیداند من قطع نخاعی هستم! من کمر ندارم
و هنوز از شدت درد کمر راست نمیتوانم شوم!!

صحنه ی سوم:
همه ایستاده ایم و سخن میگوییم. توپ در دستان برادر کوچمان است!
توپ را با تمام قوا به دست راستمان میکوبد!!!
وقتی سوال میکنیم که چرااااااااااا؟ جواب میدهد همینجوری!
و ساعد دست راست کبود شده درد میکشد چونان ...

صحنه ی چهارم:
در کنار زمین وسطی ! ایستاده ام. توپی با تمام قوا به پشت سرمان برخورد میکند!
پسر خاله ی 12 ساله ام است! فریاد میکشم:
امید رضااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا میزنی؟
پاسخ میدهد: محکم نزدم، که!

آیا من نباید امشب بمیرم از درد؟


خوبه کلی نالیده بودم که دوست ندارم و حال ندارم!
دریغ از 5 دقیقه استراحت! یه بند بازی کردیم. و همه میخواستن دیگه آخراش سنگسارم کنن
از بس خستشون کرده بودم
خوش گذشت چون همه بودیم. 4 تا خاله. یه دونه عمه. دوتا دایی. چهار تا مادربزرگ و پدربزرگ
و هشت عدد دختر خاله و پسر خاله و دختر عمه
امروز بعد مدت هااااااا با داداشم بدمینتون بازی کردیم. هر دومون بدمینتونمون خوبه
خیلیییییییییی خوب بود.هوس کردم برم دنبال کنم.
در مجموع خوش گذشت. جای همگی خالی
ولی به بابا گفتم من بعد تمنا میکنم 12 ام بریم. بس که امروز در حین هیجان زدگی
محرم و نامحرم یادم رفت و جلوی دیدگان اون همههههههه نامحرم
جیغ زدم و بالا پایین پریدم

خب دستم از کار افتاد!
برم استراحت کنم.


پس نوشت:

آدم، دقت کنید، آدم، 120 تومن حاضره برای مانتو بدهههههههه؟
ای هواااااااااار از دست من


روز و روزگارتون خوش

[ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ] [ 21:5 ] [ گلدون :) ] [ ]
و خدا هست
و همین بهانه برای تا ابدیت زیستن کافی است
----------------------------------------------------------------------------
سلام


تموم شد بالاخره . خدا رو شکر
ذره ای این عید رو دوست نداشتم.شایدم چون فقط 25 روز مونده از الان دلم رفته پیشواز!
حال و حوصله ی 13 به در رو هم ندارم. کاش میشد نرم.

پیتزا درست کردم امشب. بسیار خوشمزه و خوش طعم
برخلاف انتظارم کاملا طعم پیتزاهای بیرونو داشت
دلم گرفت.چراش بماند! خودم فقط یک برش دو سانت در دو سانت خوردم!!!!


دیشب دلم خیلی گرفته بود زدم بیرون که هم پیاده روی کنم هم سرحال بیام
جاتون خالی. چه بارونی. چه بادی. چه هوایی
اونقدر سرمست شده بودم که فقط میخواستم جیغ بکشم.
انگار آسمون باز شده بود همینجور قلمبه آب میومد پایین!
کاش همیشه هوا مثل دیشب بود
این شعر هم از طرف دوست عزیز شاعر پیشه مان رسید و کلی سرمست ترم کرد
واقعا قشنگه

ولش کنید! نمینویسم

سیزده به در به همگی خوش بگذره. ما که کماکان سرما خورده و در بستر بیماری افتاده ایم!

از اینکه نیومدم وبلاگاتونو کامنتارو جواب ندادم هم معذرت میخوام
بذارید به حساب حال و هوای نامساعدم!


شب و روزتون بخیر و خوشی

[ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 22:50 ] [ گلدون :) ] [ ]
و خدا هست
و همین برای تا ابدیت زیستن کافی است...
---------------------------------------------------------------------
سلام


سال جدید رو بهتون تبریک میگم، سال بسیار خوبی هم براتون آرزو میکنم.
امسال به هیچ وجه من الوجوه عید و سال جدید و اینا رو حس نمیکنم.
حال و هوام کلا تو این حال و هوا نیست! نتیجش این شد که تا الان که اینجا نوشتم عید رو به کسی تبریک نگفتم
جواب اس ام اس کسی رو هم ندادم. کلی خجالت زده خواهم شد بعدا ها!
ولی خب چی کار کنم! حال و هوام عیدی و بهاری نیست.

دو روز قبل از عید به بدترین شکل ممکن سرما خوردم.
تا حالا سابقه نداشت. من اصلا سابقه صدا گرفتن نداشتم تو زندگیم، اینبار اصلا چیزی به اسم صدا نداشتم
هنوزم خوب نشدم. گلو درد و سرفه و ... امونمو بریده.

شب اول عید،با خانواده یه مسابقه ای رو میدیدیم که خیلی دوستش میداشتیم. قسمت نهاییش بود
من با اون صدا و اون وضع وقتی به نتیجه دلخواره رسیدیم اونقدر جیغ زدیم با نرگس و عمم و بابامو و شوهر عمم و مامانم که فرداش
هیچ کس نمیفهمید چی میگم و شده بودم سوژه :((

کلا روزای جالب و خیلی خوش گذرونی نبوده!
تا الان هم اگر ذره ای جایی خوش گذشته باشه، یا پای نرگسم در میون بوده، یا دختر خاله هام
که یکی از اون یکی شیرین زبون ترن و بلاترن و شیطون ترن اما محرومم از بوسیدنشون. عذابی ه :(

نمیدونم این خوبه یا بد. فامیل مادریم با بچه ها، ریز و درشت کلا میشیم 25 تا
از وقتی خاله از شیراز اومده. هر شب خونه یکی هستیم.خسته شدم :(
امشب خونه خاله ی یکی مونده به آخری دعوتیم
اما باید مادربزرگو ببرم خونه نرگسم اینا.از یه طرف خوشحالم، خسته شدم از شلوغی
از یه طرف خالم ممکنه دلخور بشه.

* اینکه آدم خاله هاش همسن مامانش باشن و در نتیجه دختراشون همسن خودت یه جور باحاله
اینکه خاله هات همسن خودت باشن هم یه جور دیگه باحال.
خاله های من، بزرگترینشون 34 سالشه.
(جمله رو!)


یکی دو شب پیش خبر رسید علیرضا کوچولو یه مشکلی پیدا کرده.
امیدوارم اشتباه باشه.امیدوارم هیچیییی نباشه
خدا جونم، مراقبش باش.


حرفامو زدم چون فک نکنم حالا حالا ها دوباره حس آپ کردن بیاد


روزاتون قشنگ
شب و روزتون بخیر

[ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 16:22 ] [ گلدون :) ] [ ]
و خدا هست
و همین بهانه برای تا ابدیت زیستن کافی است
---------------------------------------------------------------------------
سلام


لانگ لانگ تایم اِگو! دخترکی بسی زیبا و فینگولی در یکی از شهرهای گرم جنوب ایران
فکر کنم به دنیا آمد :دی ( خب شایدم جای دیگه به دنیا اومده!)
ها! اگزکتلی! همی دختر :



میبینید چقذه نازهههههه.
دخترمان از همان ابتدا در کار فشن و اینها بود.



و همیشه هم در حال خواااااااااب!

سال ها گذشت و این فینگول دختر بزرگ شد. هی بزرگ شد. هی بزرگ شد
اونقدر بزرگ شد که الان فکر کنم 27 رو هم پشت سر گذاشته
یا 26 رو؟ 28 رو؟
خب یکی از همینا باید باشه دیگه!!!! فرض رو 27 میگیریم

بهله. پس دست میزنیم و شادی میکنیم و جیغ جیغ میکنیم و ایشان را به فوت کردن
شمع های نازنینشان دعوت میکنیم.



بعد از کیک فوتونی نوبت کادوه میرسه. این هم کادوهه گویان خانِم.
قابلی نداشته بید :)
البته چون هنوز موفق به خرید قر و فرهای کادو نشدم مجبور شدم بذارمش تو ساک مانتوم :دی
فقط خواستم دلش قیلی ویلی بره که یعنی اون تو چی هه!




Every year that comes and goes
Brings its flowers and its snows;
With each birthday, every year,
I celebrate you, for it's so clear
You're really special; you're the peak,
One of a kind, you are unique.
Happy Birthday; may your day
Be blessed, like you, in every way

تولدت مبارک گویانه خانوم
هزار و سیصد و کلی سال عمر کنی با عزت، با دل شاد و با لب خندون
امیدوارم از ته ته ته قلبم که به اون بزرگ ترین آرزوت برسی


پیوسته دلت شاد و لبت خندان باد
خدانگهدار

[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 14:25 ] [ گلدون :) ] [ ]
درباره وبلاگ

اگر کسی گلی را دوست بدارد که در میلیون ها میلیون ستاره یکتا باشد همین کافی است تا هر وقت که به ستاره ها نگاه می کند خوشبخت باشد.
نگاه می کند و به خود می گوید گل من آنجا در یکی از آن ستاره هاست ...
و چه شیرین است شب ها نگاه کردن به ستاره ها...
و همه ی ستاره ها گل می شوند...
امکانات وب